Deprecated: mysql_connect(): The mysql extension is deprecated and will be removed in the future: use mysqli or PDO instead in /home/komakcha/public_html/kr/config.php on line 3
سایت رسمی کتایون ریاحی

بیوگرافی

کتایون ریاحی زاده ( ۱۰ دی ۱۳۴۰، تهران)، بازیگر سینما و تلویزیون است.

پدر و مادرش اهل تهران ، پدر مدرس زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکده و مادرش طراح لباس بود .

از 16 سالگی کار می‌کرد و هم زمان درس می‌خواند. در آن زمان کار برایش یک نیاز ماجراجویانه بود، تا 20سالگی کارهای متفاوتی را تجربه کرد. به شکل افتخاری در انجمن حمایت از معلولین، در یک تولیدی لباس نوزاد، معلمی حق‌التدریسی در آموزش و پرورش، دوره کمک‌های اولیه در هلال احمر (البته قصدش این بود که برای کمک به جبهه برود ولی در استخر مدرسه‌ای که تدریس می‌کرد به عنوان امدادگر استخدام شد) .... و نوشتن که یار همیشگی‌اش بود.

 قصه نویسی برای کودکان

به جز یادداشت‌ها و قصه‌هایی که برای خودش می‌نوشت ، قصه‌نویسی برای کودکان را نیز دوست داشت. این قصه‌ها بصورت نوار کاست و کتاب به دست کودکان می‌رسید. از آن جمله مجموعه‌ قصه‌های «ضرب‌المثل‌های پدربزرگ» بود که توسط مرحوم مقبلی و گروهش اجرا می‌شد. همین سری قصه‌ها باعث شد که کتاب امثال‌الحکم دهخدا را دوره کند. برای مطالعه این کتاب ارزشمند به کتابخانه ملی می‌رفت  و ساعت‌ها می‌نوشت  و می‌خواند و یادداشت برمی‌داشت.

خبرنگاری شغلی که آن را دوست داشت

خبرنگاری را دوست داشت . نوشتن، پویایی و ماجراجویی همزمان برایش رویایی بود. برای ورود به دانشگاه علوم ارتباطات تلاش کرد، اما مصادف با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها شد. کنکور هنر داد و در دانشگاه اصفهان قبول شد. ولی در آن زمان پسرش بدنیا آمد و می‌بایست در دانشگاه زندگی واحدهای تجربه زیبای مادری را پاس می‌کرد.

 

 از فیلم نامه نویسی تا بازیگری

با انتشاراتی که آن زمان هم کاری می‌کرد، موجبات آشناییش با شاعران، نویسندگان، محققان و فیلمنامه‌نویسان معاصر را فراهم آورد و علاوه بر مواجه با ادبیات روز ایران و ترجمه خیل عظیم ادبیاتی که پیش از آن ترجمه آثارشان ممکن نبود، با هنر فیلم‌نامه‌نویسی آشنا شد.از این پس علاوه بر قصه کودکان، فیلمنامه‌هایشم را هم به ارشاد می‌برد که البته تصویب نمی‌شد!

اگرچه فیلمنامه‌هایش به جز یک فیلم کوتاه به نام «قصه جنگ» ساخته نشد، اما وی را وارد مرحله‌ جدیدی از زندگی کرد و بازیگری را برایش به ارمغان آورد.

 استاد بزرگی به نام بازیگری

بازیگری برایش استاد بزرگی بود، همیشه به دنبال یادگیری می بود. وی بر این باور بود که معلمی، نوشتن، سینما، بازیگری و... هر یک می‌تواند استادی باشد برای شاگرد یا راهبری باشد برای رهرو. کاری که در تمام زندگی انجام می داد ، حفظ و حراست از همین نگاه جستجوگر بوده و هیچ‌گاه بی‌پاسخ نمی ماند.

درباره كتايون رياحي ؛ در يك جمله خبري ساده ؛ بايد گفت كه او اساسا با " نويسندگي" ، و در واقع با " نويسندگي براي كودكان" شروع به كار كرده است ؛ اما در اصل با بازي در مجموعه تلويزيوني زير سايه همسايه بود كه پايش به تلويزيون ؛ و سپس با فيلم خبرچين به سينما باز شد. البته اين فيلم ، به مشكلاتي برخورد و اكران نشد ؛ و آغاز رسمي براي حضور و بازيش در سينما ، با فيلم «پاييزان» اتفاق افتاد ، رخدادي كه به حضور موفق و سه دهه اي او در عرصه سينما و تلويزيون ايران انجاميد .

 حضور رفت و برگشتي رياحي در دو حوزه سينما و تلويزيون ، دو نقطه عطف براي كارهاي او بوجود آورده ؛ عده اي معتقدند نوزايي اصلي رياحي در تلويزيون رقم خورده است ، وقتي كه او با بازي در مجموعه « پدرسالار » خيلي زود توانست خود را مطرح كند ؛ پس از آن نيز ، با مجموعه هاي « روزهاي زندگي » و بويژه سريال « پس از باران » و البته « شب دهم » چهره محبوبي از او نزد مردم ساخته شد.

بعضي از منتقدان هم فصل دوم سينمايي او را ، نقطه عطف مي دانند ؛ كه پس از پنج سال دوري از سينما با حضور در « شام آخر » مهمترين و زيباترين بازي دوران زندگي خود را به معرض نمايش گذاشت و براي همين فيلم ، نامزد دريافت انواع جايزه هاي بهترين بازي نقش اول زن از جشنواره هاي فيلم بوده است .

منتقدان به « اين زن حرف نمي زند » هم نگاهي متفاوت دارند ؛ زيرا ديگر فيلمي بود كه توانايي هاي كتايون رياحي را به رخ همگان كشيد. رياحي براي بازي در اين فيلم نيز نامزد دريافت جايزه از هفتمين جشن خانه سينما شده است.

اوج هنرمندی کتایون ریاحی در "یوسف پیامبر بود"که بازی در این مجموعه هم به لحاظ معنوی بودن آن و هم به لحاظ تجربه کاری ، وی را به کمال بازیگری و محبوبیت رسانید.

وسوسه شهرت

یکی از جالب‌ترین چالش‌هایی که تجربه می کرد ، مبارزه با وسوسه شهرت بود. مسیر کسب شهرت، تعریف شده و معلوم است، نیازی به توضیح نیست.اما مسیر مبارزه با وسوسه شهرت پیچیده است؛ اگر فرد همزمان بخواهد در بازار کار هم حضور داشته باشد، به هر حال برای رسیدن به شهرت هم باید انرژی زیادی صرف کرد، وی تصمیم گرفت  این انرژی را صرف خود بازیگری کند تا حواشی آن. البته که خلاف جهت رود شناکردن دشوار بود، اما به ورزیدگی و رسیدن به سرچشمه می‌ارزید.

نگاهی به سابقه کاری و مطبوعاتی‌اش، نشان می‌دهد که ترجیح می داد آهسته و پیوسته رود.

 

جذابیتهای بازیگری

هنوز هم جذابیت‌های بازیگری برایش وجود دارد. از هر نقشی که ایفا می‌کند، سهمی جدی و بزرگ از آن را برای خودش برمی‌دارد.آن شخصیت را به خوبی شناسایی می‌کند تا به واسطه آن با بخش ناشناخته وجود خودش آشنا شود. بخش ناشناخته‌ای که، پس از شناسایی باید آن را از طریق فیزیکیش، خودش و کاراکتری که بازی می‌کند برای مخاطب به نمایش بگذارد.

 

فرزندش پوریا

در خانواده پدری پوریا پسرش، موسیقی از نسلی به نسل دیگر منتقل شده. پدرش، عموها، پسرعمو و همگی یا به شکل جدی و حرفه‌ای موسیقیدان هستند یا موسیقی بخشی از زندگی‌شان است. وقتی پوریا تصمیم گرفت که رشته موسیقی را دنبال کند به او گفت : اگر به تصمیمش ایمان داشته باشد، می‌تواند روی حمایت وی و حمایت همه هستی حساب کند و خدا رو شکر اینگونه شد و وی در حال حاضر یکی از موسیقیدانان نو پای کشور می باشد.

 

پدر و مادر

پدر وی در سن 85 سالگی، آرام و باوقار مثل همیشه راهی آخرین سفرش شد، مدتی بود که وی و دیگر اعضای خانواده دریافته بودند که باید دم را غنیمت شمرد و از هر لحظه کمال استفاده را برد. مادر هم که مریض احوال بود مرتبا با پدر قول و قرار می‌‌گذاشتند

 

 بازیگری در دهه پنجم زندگی

متاسفانه گیشه سینما یا سینمای گیشه، بازیگران را زیبا و جوان می‌خواهد. اما در اندیشه وی هر انسانی در هر سن و مقامی می‌تواند نقش اول زندگی خودش باشد. بنابراین بازیگری از نظر وی سن و سال نمی‌شناسد، مادامی که از لحظه تولد رشد می‌کنیم و بزرگ می‌شویم و آنقدر بزرگ شویم که به ما بگویند پیر.

 

زلیخا

آخرین بازی او در سریال یوسف پیامبر در نقش زلیخا بود. کتایون ریاحی در خرداد ۱۳۸۸ طی یاداشتی به سایت سیمافیلم، کناره‌گیری خود از دنیای بازیگری را اعلام کرد

وقتی در مورد شخصیت «زلیخا» می‌خواند جایی اشاره شده بود که زلیخا زلال و شفاف بود و از همین‌رو توجه خدا را جلب کرد. وقتی در حال بازی‌کردن در نقش زلیخا بود خیلی به یوسف فکر می‌کرد؛ به اینکه چه نوع زیبایی داشته که زن‌ها وقتی یوسف وارد می‌شود دست‌هایشان را می‌برند. این زیبایی، یک زیبایی ابرانسانی است. درخشش وجودی یوسف زیباست. سیرت و صورتش با هم یکی بوده. یکی از ویژگی‌های زلیخا این بود که انسانی عادی بود که توانست مراحلی را پشت‌ سر بگذارد که از طریق عشق، خود را ابدی کند. به نظر وی زلیخا یکی از شخصیت‌های محبوب خداوند است و خداوند از آفرینش چنین موجودی خرسند است. زلیخا آنقدر در عشق پیش رفت تا به معبود اصلی رسید.

 

کتایون ریاحی سفیر مهر

كتايون رياحي به دليل داشتن روحيه اي مردمي و كسب تجريبات فراوان در عرصه سينما و تلويزيون ايران ، و پس از آن كه ناگهان تصميم گرفت ( با نقش زليخا، آخرين شخصيتي كه ايفاگر نقش اش بود ) براي هميشه با عالم بازيگري وداع كند ، به شكلي جدي تر و بنياني به فعاليت هاي نيكوكارانه اش رونقي مضاعف داد و بدين ترتيب بود كه با اعلام موافقت اش ، در دهم بهمن ماه 1390 و طي مراسمي رسمي از طرف بنياد نيكوكاري مهرآفرين ، به عنوان سفير فرهنگي و نيكوكاري ؛ " سفيرمهرآفرين " برگزيده و معرفي شد .

شايان ذكرست كه ايشان در پاييز 1390 ، و در اقدامي انساندوستانه و براي كمك رساني به آسيب ديدگان و نيازمندان و بي پناهان به كشور سومالي رفت و در اسفند همين سال نيز سفرهايي مشابه به بندرعباس و كرمان داشته است ؛ و كماكان اهدافي بلند پروازانه براي ريشه كني فقر در برنامه هاي آتي خود دارد و در حال حاضر تمامي اوقات اش را به اين موارد اختصاص داده است .

 سفر به آفریقا

بر عکس ظاهرش که آرام به نظر می‌آید بسیار ماجراجو ست. نوع زندگی هر کس، شخصیت او را گواهی می‌دهد. رفتنش به آفریقا نقطه عطفی در زندگی‌اش شد. مدتی بعد از برگشتن به این نتیجه رسید که باید کاری را شروع کند. البته شرایط اجتماعی هم در این تصمیم دخیل بود. همه ما در شرایط بحرانی به سر می‌بردیم؛ محاصره اقتصادی، ‌تحریم و تنگناهایی که بیشترین فشار را بر اقشار متوسط و ضعیف جامعه تحمیل می‌کرد. بنابراین فکر کرد باید حرکتی کند تا برکتی نصیب همه شود. دوست نداشت  فقط نظاره‌گر باشد. پس دست به کار شد و تا آنجا که کاری از دستش برآید خود را موظف به انجام آن می‌دانست.

در سومالی قرار بود بعد از سه روز برگردد ولی تقریبا سه هفته ماند! شرایط جغرافیایی و اجتماعی خشن و بی‌رحمی بود. از جایی که مستقر شده بود تا کمپ «داداب» سه ساعت راه بود. نیمی از راه را در جاده‌های خاکی با ماشین‌های بدون کمک‌فنر در حرکت بودند. بعد از پیاده شدن احساس می‌کرد جای مغز و قلبم عوض شده! طبیعت خشن آفریقا هم به هیچ‌وجه جای شوخی باقی نمی‌گذاشت. گروه «الشباب» هم دنبال آنها بودند و چون در بیابان حرکت می‌کردند، جایی برای پنهان شدن نداشتند. گاهی با بی‌سیم به آنها اطلاع می‌دادند که گروه «الشباب» از مسیر مقابل به سمت آنها در حرکت است.

 به ‌طرز معجزه‌آسایی همه چیز برای آنها هموار می‌شد. در همان زمان که آنها در شهر «گاریسا» بودند چندین آدم‌ربایی اتفاق افتاده بود. در آن زمان ایرانیان دیگری از جاهای مختلف آمده بودند و اجازه دیدار از کمپ «داداب» را نداشتند اما آنها داخل کمپ شدیم. گروه دیگری از خبرنگاران هم منتظر مجوز بودند، می‌پرسید مگر برای رفتن به کمپ مجوز لازم است؟! جاهایی ‌رفتند که بسیاری از گرو‌ه‌ها جرات رفتن به آن مکان‌ها را نداشتند. بیماری‌های عجیب‌ و غریبی هم شایع بود. برای رساندن آذوقه به منطقه دورافتاده‌ای رفتند و خیلی زمان برد تا به قحطی‌زدگان آذوقه و مواد بهداشتی برسانند. با اینکه مردم گرسنه بودند اما متمدنانه رفتار می‌کردند و از اصول اخلاقی پیروی می‌کردند. همه به ترتیب در صف می‌ایستادند و آذوقه‌ها را به مساوات میانشان تقسیم می‌کردند. همان زمان متوجه زنی جوان و زیبا میشود که به شدت لاغر بود که کنار بچه‌اش در گوشه‌ای ایستاده بود. حال خوبی هم نداشت ولی وارد صف نمی‌شد. از او می‌خواهد که به اول صف بیاید اما دیگران اجازه نمی‌دادند. وقتی خواستم او را وارد صف کند ولی جمعیت به وی اعتراض می کند. زمانی که دست این زن را می گیرد متوجه زخمی روی دستش میشود. از همراهانش میخواهد برای زخمش دارویی بدهند. ولی به وی می گویندکه به آن زن نزدیک نشود. با تعجب میپرسد چرا؟ میگویند، او جذام دارد! با شنیدن نام این بیماری شوکه میشود. چون قبل از آن زن را در آغوش گرفته بود.

 

 کتایون ریاحی و کمک

کتایون ریاحی همواره به انجام فعالیت های انسان دوستانه در جهت تعالی اهداف بشری توجه ویژه ای داشته است تا اینکه صبح روز پنج شنبه سوم اسفندماه 1391 طی مراسمی رسمی نخستین بنیاد نیکوکاری در جزیره کیش آغاز به کار کرد. بنیادی که "کیش مهر کتایون"نامیده شد و به اختصار "کمک"نام گرفت.

داستان قبول کاشت حلزونی گوش در بنیاد «کمک» از دختری به نام پروانه شروع شد. وقتی در روستایی در حال کمک‌رسانی بودند. با خانواده‌ای آشنا شدند که از چهار فرزند سه تای آنها ناشنوا بودند. این بچه‌ها با وجود جنوبی‌بودن و رنگ پوست تیره‌شان چشمانی روشن داشتند. بعدا ‌در تحقیقات متوجه شدند که این ویژگی نوع نادر از «سندرم واردن برگ» است که از علایم آن چشمان سبز و آبی شیشه‌ای است. وقتی پیشنهاد کاشت حلزونی از بهزیستی به ایشان داده شد، ‌فکر کرد آشنایی ما با پروانه بی‌دلیل نبوده و این پیام را پیش از بهزیستی، پروانه با چشمانش و تمنای نگاهش به وی داده بود. احساس می کرد در مسیر درستی در حال حرکت است و باید به پیش برود.

تا به امروز بنیاد کمک توانسته آوای مهر هستی را به گوش ده ها کودک ناشنوا برساند.

 دیدار با دالایی لاما و بازدید از کمپ مسلمانان آواره میانمار

 ریاحی در دیدار با دالایی لاما پیشنهاد داد که روزنخست فروردین (23 مارس) هر سال را به عنوان روز خدا (خود آ) نامگذاری کنند ؛ روز صلح و آرامش بشر ، روزی که نباید در آن ، هیچ خونی نه از انسان و از نه حیوان بر زمین ریخته شود.

این هنرمند و بنیانگذار بنیاد نیکوکاری کمک ، در پی سفرهای همیشگی خود برای همدردی با محرومان و شنیدن صدای خاموش آوارگان و بی پناهان ، در روزهای پایانی سال 1392 با سفر به هند ، به دیدار و ملاقات با پناهجویان و رانده شدگان مسلمان میانماری رفت و از تعدادی از کمپ ها و اماکن زندگی آنان بازدید کرد ؛ و به درد دل ها و حرف های آنان گوش فرا داد. درهند ، هشت کمپ متعلق به مسلمانان رانده شده میانماری وجود دارد که اغلب در بدترین شرایط زیستی بسر می برند و به ویژه وضعیت بهداشت و تحصیل برای کودکان و نوجوانان بسیار تاسف آورست.

ریاحی در این سفر ، ضمن بازدید از کمپ میانماری های حومه دهلی ، به کمپ دیگر آنان در حومه شهر هاریانا هم رفت و از نزدیک با تعدادی از بزرگان آنان ملاقات کرد ، درد دل ها ومشکلات شان را شنید و کمک هایی ، از جمله ساخت جایگاه و خریداری هشت مخزن آب دو هزار لیتری برای داشتن آب آشامیدنی و سالم برای هشت کمپ فوق ، به آنها اختصاص داد.

ریاحی درباره این سفر گفت: مثل همیشه انگار صدایی از درونم از جایی به گوشم می رسد و بی طاقت می شوم برای انسانی که گاهی به شدت درمانده و تنها شده است ، چند ماه پیش هم نقل مردمی آواره و بی پناه به گوشم رسید و به این جا فراخوانده شدم ، خوشبختانه اینجا با سومالی تفاوت هایی محسوس دارد ، این مردم آرام و صبور، فقیر نبودند ، بلکه آواره از شهر و دیار و کاشانه شان ؛ با مناعتی غریب ما را پذیرا شدند و با گفتن دردهایشان؛ فکر می کنم که تا حدی تسکین یافتند ، ما نمی توانیم این همه مشکل را حل کنیم و فقط در حد بضاعت خود قدمی برداشتیم ، اما امیدوارم و هدفم به طور کلی اینست که صدای کمک این مردم، به گوش آنان که باید این درد دل ها را بشنوند برسد و من می دانم که می رسد. ما باید امید داشته باشیم .ˈ

پس از آن ریاحی به دعوت دفتر فرهنگی دالایی لاما و برای همراهی با وی ، در روز آخر اسفند ماه 92، به دهکده جذامیان دهلی رفت و در مراسم بازدید و سخنرانی مسئولان مربوطه و مدیران چند موسسه نیکوکاری شرکت کرد.